مي خواستم زندگي کنم،راهم را بستند. ستايش کردم،گفتند خرافات است. عاشق شدم،گفتند دروغ است. گريستم،گفتند بهانه است. خنديدم،گفتند ديوانه است. دنيا را نگه داريد،مي خواهم پياده شوم... !
گوشهایم را می گیرم ... چشم هایم را می بندم ... زبانم را گاز می گیرم ... ولی ... حریف افکارم نمی شوم ... دلتنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
آنقدر زمين خورده ام كه بدانم برای برخاستن نه دستی از برون،که همتی از درون لازم است. ولی حالا نمی خواهم برخيزم. می خواهم اندكی بياسايم. فردا برمی خيزم. زمانی كه فهميده باشم چرا زمين خورده ام
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشق شما هستم... کوروش به او گفت:لیاقت تو٬برادر من است که از من زیباتر است و پشت سرت ایستاده٬دختر برگشت و کسی را ندید. کوروش به او گفت:اگر عاشق بودی٬ژشت سرت را نگاه نمی کردی.
من مدتهاست در تاریخ میگردم تا انسانهایی را که خوب مردهاند بیابم، و مردنهایی سخت زیبا و پرشکوه یافتهام. بیشک آنهایی که میدانند چگونه باید مرد، میدانستهاند که چگونه باید زیست